پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
مقصر تو نیستی...
مقصر تو نیستی
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ چیز برایم مهم نیست فقط تو فقط تو برایم مهم هستی
تمام زندگی من تویی تمام وجود من به تو ختم میشود لحظه ای نیست که در یادت نباشم
نوشتن برایم فقط بهانه ای است که با تو باشم و ازتو غافل نشوم وتو را از دست ندهم
اگر چه این واژه های نخ نما ارزش تو را ندارد ومن برای نوشتن از تو
مدام به دنبال یافتن واژه هستم آخر تو برای من مهمی به خدا مهمی مهمتر از هر چیز دیگر
...
حتی تو نمیدانی که من عاشق توام
من با یاد تومیسوزم یواشکی واست اشک میریزم اما تو هیچ کدوم از دلتنگی های من نمیدونی...هیچ کدوم نمیدونی...
نمیدونم که چه جوری میتونم اینا رو به تو بگم نمیدونم چه جوری؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:0 توسط : صبا
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
مرا اینگونه باور کن...

مرا اينگونه باور کن...
کمي تنها ،
کمي بي کس ،
کمي از ياد رفته...
خدا هم ترک ما کرده ،
خدا ديگر کجا رفته...؟!
نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟
که شايد هم به جرم آن ،
غريبي و جدايي هست..؟؟؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:41 توسط : صبا
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
کاش...
کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:30 توسط : صبا
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
درد عشق...

دل از سنگ باید که از درد عشق
خدایا دلم از سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود فراموش کرد!
نمی دانم این چنگی سرنوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام ؟
کجا می کشانند این نغمه ها ؟
که یک دم نخواهند آسوده ام
دل از جهان بر گرفتم ،دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست:
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم درآن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیایم به هوش
مگر وا رهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ی ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:10 توسط : صبا
جمعه نهم فروردین 1387
عشق...
عشق غالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:26 توسط : صبا
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
اگر می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را فرياد مي زند اما تو...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهايم را می شستی
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
من بر سکوت نگاه تو خیره می شدم تا و
رازهاي يک عشق زمينی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نميشکستی
اگر می دانستی که چقدردوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که اين غريبه ی تنها
جز عشقت بهانه ای برای زيستن ندارد
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم می کردی
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده ای
و سال ها برايش گريسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
مرا از این عذابها ورنج هایی که به خاطر دوری از تو میکشم نجات می دادی
و
ای کاش تمام اينها را تو می دانستی...ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:19 توسط : صبا
جمعه ششم مهر 1386
تو کیستی؟!...
چراغ چشم تو
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه؟!نمی دانم...
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین تو اما سرد...آه
کدام نشانه دویده ست از تو در تن من؟
چه آرزوی محالی ست زیستن با تو
مرا همین بگذارند و یک سخن با تو
بگو به من برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها را از آسمان بیاور به زیر
تو را به هرچه تو گویی...به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه...صبر مخواه
که صبر راه درازیست به مرگ پیوسته ست
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:46 توسط : صبا
پنجشنبه پنجم مهر 1386
خدایا با من چه خواهی کرد؟
خدایا با من چه خواهی کرد؟!...با من چه خواهی کرد؟
با منی که نماز تو را در محراب چشم اوگزاردم
وبه جای خانه ی توکوی او را گزیدم وبه جای راه تو
به راه دل رفتم...با من چه خواهی کرد؟!...
که بهشت تو را در او خلاصه کردم با من چه خواهی کرد
که دیوانه اش گشتم به جز او نمیتوانم به هیچ چیز دیگر
بیندیشم من مجنون او گشتم بیمار عشق او منم...
آخر با من چه خواهی کرد با کسی که ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:28 توسط : صبا
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
سکوت

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:0 توسط : صبا
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
سبب منم که میشکنم
سبب منم که میشکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم
کاشک بدونی ماتم دنیام
بی تو فقط گریه می خوام
کی میدونه این حسرتها
چه کرده با روزو شبام
توی زندگیم یه دنیایی
یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری
من یه مرداب تو دریایی
از این گریه چی میدونی
نه دردمی نه درمونی
به چه امید می خواهی باشی
که پیش دردام بمونی
تو زندگیم یه دنیایی
یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری
من یه مرداب تو دریایی
سبب منم که میشکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:58 توسط : صبا
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
زندگی...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:31 توسط : صبا
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
ذره ذره وجودم تو را صدا میزند
لحظه لحظه عمرم به یاد تو میگذرد
قطره قطره خونم با اسم تو عجین شده است
ای کاش میفهمیدی
...ای کاش...
ولی حیف که در این وادی با سکوتی بالاتر از فریاد در امتداد لحظه ها خواهم مرد
بدون اینکه تو بدانی
...ولی ای کاش میدانستی که لا اقل برای توست
کاش میدانستی که این بار هم من هستم که از نفس خودم برای تو میگذرم
کاش میدانستی که این زندگی من بی تو زندانی تاریک است
کاش میدانستی این من هستم که میبازم میمیرم و باز هم برای تو آری
برای تو!...
میمیرم تا رها شوی تا خورشید زندگی ات دوباره طلوع کند
میمیرم تا فراموشت کنم تا تو بمانی تو بمانی با دنیایی که به کامت باشد دنیایی که برای توست
دنیایی که در انتظار توست و من در آن برای تو تهی هستم ولی تو برای من درست برعکس
سرشاری
...تو همه چیز منی در این دنیا با این وسعت چشم من فقط به دنبال توست و فقط
میخواد تو روببینه قلبم برای تومیزنه هیچ چیز دست من نیست من عاشقم و فقط عاشق تو
.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:22 توسط : صبا
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
دیوانه ی عشق تو منم

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:6 توسط : صبا
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
تک ستاره ی قلبم تویی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:0 توسط : صبا
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
قایقی خواهم ساخت...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:58 توسط : صبا
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
تنهایی سخته

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:57 توسط : صبا
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
وقتی...
وقتی گریه کردیم گفتن که بچه است
...
وقتی که خندیدیم گفتن دیوونه است
...
وقتی که جدی بودیم گفتن مغرور
...
وقتی شوخی کردیم گفتن سنگین باش
...
وقتی که حرف زدیم گفتن زیاد حرف میزنه
...
وقتی که ساکت شدیم گفتن عاشقه
...
حالا هم که عاشق شدیم میگن گناهه
...
وای تو رو خدا گیر ندین
!...پس ما چی کار کنیم؟!... ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:23 توسط : صبا
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
گفتم شاید...
گفتم شاید ندیدنِت از خاطرت دورم کنه
دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه
گفتم صداتو نشنوم شاید که از یادم بری
دیدم تو گوشام جز صدات، نیستش صدای دیگری
ندیدن و نشنیدنت، عشقتو از دلم نبرد
فقط دونستم بی تو، دلم پرپر شد و گم شد و مرد
امروزُ محتاج توام، من نمی گم دلم می گه
فردا گر مُردم نیا، چه فایده دارد نوشدارو دیگه؟ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:20 توسط : صبا
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
سالها...

سال ها گذشته است و چشم انتظار من
همچنان به سوی آسمان گشاده است
آسمان مرا به معجزی بزرگ وعده داده است
روزی از کنار من ، مسافری گذشت
رفت و بر نگشت ؛
آسمان مرا به بازگشت او نوید داده است
نقش بسته این نوید خوش به لوح خاطرم
روز و شب در انتظار بازگشت آن مسافرم ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:57 توسط : صبا
شنبه بیست و سوم تیر 1386
اون روزا...
اون روزا که بی تو پرپر می زدم کجا بودی؟
از جلوی در خونتون تو کوچمون رد میشدم کجا بودی؟
به امید لحظه ای تو رو دیدن سر کوچه انتظارتو من می کشیدم کجا بودی؟
اون روزا که به هوای دیدن چشمای تو من به هر خیابونی سر می زدم کجا بودی؟
اون روزا که از غم عاشقی ودیوونگیت به دل شکسته ام خنجرمیزدم کجا بودی؟
اون کسی که واست ساز می زنه خونش کجاست؟ کجاست اونی که میخواد تو رو از من بگیره
وقتی که رو سرنوشت خط ای با کلی بغض تلخ می کشیدم کجا بودی؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:47 توسط : صبا
شنبه بیست و سوم تیر 1386
یکی داشت و یکی نداشت...
یکی داشت و یکی نداشت!
اونی که داشت تو بودی اونی که تو رو نداشت من بودم
یکی خواست و یکی نخواست!
اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم
یکی بود پس کی نبود!یکی بود و یکی نبود!
اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم!
یکی آورد و یکی نیاورد!
اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم
یکی برد یکی نبرد!اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم
پس هم خوش به حال تو وبیشتر خوش به حال من که دل به تو باختم!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:43 توسط : صبا
یکشنبه هفدهم تیر 1386
به آسمان دل نگریستم...
به آسمان دل نگريستم
آسماني بي ستاره و خاموش بود
اشك ريختم
فرياد زدم
تا اينكه سوسوي ستاره اي را ديدم
تنها ستاره آسمان دل ، درخشيد
آسمان را در آغوش كشيدم
چشمانم را بستم
تا تك ستاره ي روشن را تصور كنم
زيبا بود
دلنشين و عاشق بود
رنگين كمان قلبش ديوانه كرد دلم را
ساده بود و ساكت
ناز بود و نوراني
صدايش كردم
با لحني عاشقانه جوابم را داد
اما ندانست كه دل ، عاشق و ديوانه اش شد
ستاره درخشيد
دلم لرزيد و ديوانه شد
چشمانش را پرستيدم
قلبش را درون قلبم حبس كردم
توانستم به آرزوي عاشقانه قلبم برسم
آنگاه بود كه از خواب زيبا و خيالي ام بيدار شدم
و فهميدم كه خوابي بيش نبوده
اي كاش هيچگاه از خواب و خيال بيدار نمي شدم
باز چشمانم را بستم و به سرزمين عشق و ستاره ها سفر كردم
اما اين بار ، ديگر ، از خواب بيدار نخواهم شد.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:42 توسط : صبا
شنبه شانزدهم تیر 1386

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:55 توسط : صبا
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
کاش...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:26 توسط : صبا
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
نسیم...
نسیم از لابه لای شاخ و برگها هیچ پیغام خوشی را به گوش من نرساند
اشکی نمانده که بر گونه گلها نریخته باشم هیچ نجوایی عاشقانه نمانده
که از سوز این دل شکسته ام به دست آن اهورایی عاشق آن دلداده زیبا
نرسانده باشم ونگاهی پر از التماس که نداده باشم امواج نا آرام فکرم با
سیلی خروشان دایم بر ذهن من می کوبد تا کی حجم حضورم از تپش ثانیه ها
بدرد آید؟!تا کی غروب های غربت شماره شود؟تا کی طوفان حرفها به خروش
آید؟تا کی غرور؟تا کی تنهایی؟تا کی غروب عاشقان؟تا کی درد عشق را کشیدن؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:38 توسط : صبا
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:18 توسط : صبا
دوشنبه یازدهم تیر 1386
با صدای
چشم من میل غریبی واسه گریه داره امشب
از در و دیوار خونه بی تو می باره امشب
نامه های عاشقونه همدم اشکای سردم
نیستی اما من هنوزم دنبال چشمات می گردم
غم و غصه یه دنیا توی قلبم پا میزاره
وقتی که تو خاطراتت پرسه میزنم دوباره
با صدای هق هق من می شکنه سکوت خونه
به جزاین اشکای حسرت همیشگی بامن نمی مونه
توی هر قطره اشکم می بینم از تو نشونی
اشکا فریاد میزنن کاش تو بیای پیشم بمونی
رفتی اما توی اشکام تو همیشه موندگاری
همین اشکا مونده از تو واسه من یادگاری
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:55 توسط : صبا
شنبه نهم تیر 1386
من که میدانم...
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که میدانم مرگ ویرانگرچه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست اعتباری نیست!...
بین مرگ وآدمی قول و قراری نیست
من که میدانم اجل ناخوانده وبیدادگر
سرزده می آید و راه گریزی نیست
پس چرا؟پس...پس چرا عاشق نباشم؟!...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:14 توسط : صبا
شنبه نهم تیر 1386
LOVE 2

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:14 توسط : صبا
شنبه نهم تیر 1386
میخوام داد بزنم بگم دوست دارم...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:11 توسط : صبا